من با خودم درگیرم
چه لذتی داره وقتی توی پارک گوشه ای رو انتخاب میکنی که تا چشم کار میکنه کسی رو نمی بینی. اینطوری احتمال اینکه کسی هم تورو ببینه خیلی کمتره. دوست دارم یه مدتی از دنیا مرخصی بگیرم. از هیچی و هیچی خبر نداشته باشم. اصلا به من چه که امریکا میخواد سوریه رو بزنه. به من چه که اونطرفتر بوی قلیون میاد و صدای خنده های شیطنت آمیز یه نفر که دیده نمیشه تو پارک میپیچه... نمیدونم این روزها چم شده. فقط میدونم درونم اشکهایی دارم که نریختم و حرفهایی دارم که نزدم. حوصله خودم و ندارم. به قول حسین پناهی میخوام خودم و بردارم بریزم دور. این روزها یه چیزی هست که نمیتونم توصیفی براش داشته باشم. یه حس عجیب. آخرین باری که رفتم کلینیک یه پسربچه رو دیدم که پیری...


