خط خطی های مادرانه
توشه ای برداشته ام از شیشه 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

میدونم این مدت خیلی کم کارم. خیلی چیزها هم هست که بنویسم ولی الکی الکی حسش نیست. بازم بداخلاقی یقه مو گرفته. همینطوری بدون هیچ کار خاصی خسته ام و نای پا شدن ندارم چه برسه به نوشتن.

ارغوان هم دیگه شدیدا احساس بزرگ شدن میکنه. از همین الان دقیقا میدونه چی میخواد و اگه خواسته ش انجام نشه یا جلوش گرفته بشه جیغ بنفش میزنه. وقتی بخواد از جایی بالا بره یا چیزی رو برداره که سنگینه همه تلاشش و میکنه اگه نشد تازه منو صدا میکنه. راستش این استقلالش یه وقتا من و به وحشت میندازه. اگه یک روز تمام پیش خاله ش بمونه بازم برای من بیقراری نمیکنه مگر این که هوای شیر به سرش بزنه.

چقدر زود بزرگ شدی تو دختر.

یک هفته دیگه اثاث کشی دارم. به امتحانهای مزون دارم نزدیک میشم و از نظر روحی و اعصاب هم که صفرم. خدا آخرش و خیر کنه.

دل نوشته های من
[ شنبه 21 شهريور 1394 ] [ 18:31 ] [ niloofar ]

بچه ست دیگه. دست خودش که نیست. یه وقتا هر نیم ساعت یه بار شکمش یه کوچولو کار میکنه و باید ببری بشوریش و پوشکش و عوض کنی. بوی بد و عمل شست شو رو تحمل کنی. یه وقتا از شستن بچه ی خودت دلت به هم میخوره. مادر هم که باشی خوب آدمی. حق داری از یه سری چیزها خوشت نیاد. ولی باز هم چون بچه خودته خسته نمیشی. تند و تند پوشک نینی تو چک میکنی که اگه باز خرابکاری کرده باشه یه موقع پوست نازکش نسوزه.

بچه های توی شیرخوارگاه هم دوماه اول مثل همه ی بچه های دیگه دنیا حداکثر هر دوساعت باید پوشکشون کنترل بشه چون تند و تند کثیف میکنن. بعدش هم اگه موقع دندون درآوردن یا مریضی دچار روانروی بشن باز هم باید دم به دقیقه تمیزشون کرد. چند روزه فکرم بدجوری مشغولشونه. نکنه یه موقع پرستاری نظافت رو بذاره سر ساعت مقرر و تا اونموقع پاهای بچه از ادرار یا کثیفی بسوزه. درسته کسایی که اینجور مراکز کار میکنن کارشون واقعا زحمت داره ولی کاش یه وقتایی ما مادرهای عادی هم بتونیم یه دستی بگیریم. یه روزهایی ما بریم برای کمک.

خیلیا رو میبینم که سنشون بالا رفته و بچه دار نشدن. حتی بعضیاشون از هم جدا شدن که شانسشون و جای دیگه امتحان کنن. نمیدونم، یعنی تا بحال به این فکر نکردن که مامان و بابای یکی از این فرشته های کوچولو باشن؟ یعنی تنهایی پیر شدن از محبت کردن به یه بچه که میتونه جای بچه خود آدم باشه سخت تره؟

شاید از حرفهای اطرافیان میترسن. از اینکه یکی مدام به بچه گوشزد کنه که مادر و پدرش کس دیگه ایه. از اینکه مدام تو روشون بزنه که این بچه مال شما نیست یا با دلسوزی های ببخشید احمقانه، بدون توجه به مکان و زمان مدام بهشون بگه چه کار خوبی کردین سرپرستی یه بچه یتیم و قبول کردین.

نمیدونم. ولی کاش یه کم دلهامون بزرگتر باشه. یه کم به اسرار و تصمیمات اطرافیان بیشتر احترام بذاریم. کاش پذیرش یه نوزاد راحتتر باشه. کاش....

دل نوشته های من
[ جمعه 30 مرداد 1394 ] [ 19:08 ] [ niloofar ]

شب و جاده های خلوت و چراغای روشن. شیشه ماشین و میدی بالا که هم گرما و هم صدا رو بیرون ماشین جا بذاری. موجهای رادیو رو بالا پایین میکنی و صدای قشنگ صالح علاست که میگه:

سینه ام دکان عطاریست، دردت چیست...

من برای عاشق بی کس، من برای عاشق بی چیز

 راه رفتن،گریه کردن زیر باران میکنم تجویز...

کلی حال میکنی واسه خودت. به به چه شعری. چه دل انگیز. از اون شعرهاییه که به این راحتیا از یادت نمیره. وقتی میرسی خونه همه اینترنت و با بندهایی که یادت مونده زیر و رو میکنی ولی متن اصلی شعر و پیدا نمیکنی که نمیکنی.

صبح باید زود بیدارشی که وقتی میخوای کارت حضور و غیاب اداره رو بزنی برات تاخیر ثبت نشه. بازم این متن تو سرت چرخ میزنه و کلا حالت و، روزت و قشنگ میکنه. نمیدونی چرا...

.

.

.

این حس و حال روزایی بود که خودمون دوتا بودیم بدون دغدغه ی بیخواب موندن، نیازی نبود صدای رادیو رو کم کنیم که بچه بیدار نشه. وقتی برگشتیم خونه اولویت با چایی بود بعد اینترنت نه با شیر و لباس و پوشک. الان دیگه استرس کار و متروی ساعت 7:40 و پیدا کردن صندلی تو شلوغی صبح و نداری ولی از اسباب بازیهایی که روی زمین و مبلا پخش شده دنبال جای تمیز میگردی دراز بکشی. دیگه صدای استاد زنجانپور که تو رادیو نمایش سناریو ها رو روخوانی میکنه جاش و داده به کلاه قرمزی و ببعی که باید باهاش همصدا بشی که کوچولو قهقهه بزنه و یادش بمونه که : ببعی میگه بععععع بععععع.

لاک های رنگارنگ رفتن و زینت دستات شده کبودی هایی که جای دندونهای یه موش کوچولوی دوست داشتنیه. زندگی به نظر سخت تر شده ولی خیلیییی شیرینتر. با همه سختیاش حتی یه لحظه هم دوست نداری به قبل از بودن کوچولوت برگردی.

دخترکم سه روز دیگه یکسالش میشه. ارغوانم مرسی که هستی. مرسی که یکساله گذاشتی مادرت باشم. کاش زمان یه کم آرومتر پیش بره. انگار این یکسال به اندازه یک چشم به هم زدن بود. چقدر تو این یکسال عوض شدی. دیگه شبیه روزی که دادنت بغلم نیستی. خیلی خانم شدی. دوست داشتنی و ناقلا و باز هم دوست داشتنی. خدایا شکرت.

دخترم

 

دخترم

دل نوشته های من
[ شنبه 10 مرداد 1394 ] [ 15:06 ] [ niloofar ]

لالا لالا گل پونه، گل زیبای بابونه...

هرچی بلدی و بلد نیستی رو نصفه و نیمه میخونی. وسط لالایی گفتن کم میاری و شروع میکنی به بدیهه سرایی. هر قافیه ای به ذهنت میرسه رو میچینی کنار هم که تن صدات تغییر نکنه و لالایی قطع نشه. پات هم که باید به حرکت ادامه بده تا مطمئن شی خواب به چشمای نازش اومده.  حالا دیگه نوبت شیر دادنه. میگیری بغلت و آروم شیر میدی. تن صدات و هی پایینتر و پایینتر میاری تا آخرش بشه زمزمه. چشماش دیگه بسته شده و با یه قیافه ی معصوم و در عین حال جدی خوابیده. خوب حق هم داره بچه م. قراره تو خواب به کارهای مهمی برسه.

میذاریش روی تخت خودش. سرتو که میاری بالا میخوری به آویز موزیکال بالای تختش و یه صدای دینگ کافیه تا مثل فشفشه از جا بپره و با تکون دادن و کوبیدن پاهاش به تخت بهت بفهمونه که خرسهای چرخون بالای تختش و میخواد. موزیکالش و کوک میکنی و خودت هم میشینی پای تخت. دیری دیری دیری دین، دی دیری دین...

آهنگ تموم میشه و پروسه ی خوابوندن نینی از اول شروع میشه. این دفعه زودتر خوابش میبره. میذاری روی تخت و با احتیاط کامل میای عقب. دوست داری یه کتاب بگیری تو دستت، دراز بکشی روی مبل و کسی کار به کارت نداشته باشه. میای دراز بکشی یه صدای مردونه: "عزیزم چایی نداریم؟"  دروغ چرا، یه وقتا این عزیزم از فحش بدتره. خسته ای ولی میدونی اون هم خسته ست. پامیشی و بی صدا میری تو آشپزخونه. زیر کتری و روشن میکنی و بعد دوتا رفت و آمد دوتا لیوان چایی خوشرنگ میریزی، میذاری تو سینی با قند گل سرخ میاری وسط. جلوی تلویزیون خوابش برده. " پس من این چایی رو واسه کی دم کردم؟!" چایی خودت و سر میکشی و میری روی تختت که بخوابی. از صبح از گوشیت بیخبری. یه چرخ تو تلگرام میزنی و از احوال بقیه خبر میگیری. چشات سنگین میشه و خوابت میبره.

صدای ظریفش بیدارت میکنه. توی خواب دنبال تو میگرده. میری بغلش میکنی و دوباره بهش شیر میدی و تا صبح چند بار این مراسم ادامه داره. تازه اگه همسرت نصفه شب بیدار نشه و سوگلی آغوشش و نخواد. دم دمای صبح تو خوابت سنگینتر شده و میاریش روی تخت خودت کنار دستت تا هر وقت بیدار شد و شیر خواست لااقل از جات بلند نشی.

دیگه خوابش و کرده و میخواد بیدار شه. انگشت کوچیکش و میاره روی لبت. میخواد با دستش دهنت و بگرده. دماغت و میگیره و میکشه. آروم با انگشتش روی چشمات میزنه تا به زبون خودش چشم چشم دو ابرو بخونه. دلت نمیاد بیشتر از این تنهاش بذاری. تا چشمت و باز میکنی ذوق میکنه و جیغ میزنه. بعد روش و میکنه اونطرف که بره و تو هم دنبالش کنی. بغلش میکنی که از روی تخت نیفته. حسابی خوابیده و سرحاله ولی انگار تو رو با پتک کتک زدن. همه عضلاتت گرفته. دوست داری بالش و روی سرت بذاری که صدایی نباشه و بخوابی. ولی دیگه صبح شده. صبح دم ظهر. بازم روز از نو روزی از نو.

بعد از دستشویی و عوض کردن پوشک و لباسش فرنی براش درست میکنی. اگه سر لج نباشه میخوره اگه نه، همه فرنی رو از دهنش میریزه بیرون. میری آشپزخونه ظرفای دیشب و بشوری و ناهار بذاری پشت سرت میاد و به هرچیزی که نباید دست میزنه. دستاش و میشوری و میبری توی هال. مینشونیش پای اسباب بازیاش و تا یه ناهار بذاری این صحنه حداقل ده بار دیگه تکرار میشه. آخرش هم با کلافگی از پات میگیره و بلند میشه و میخواد بغلش کنی. همینطوری که توی بغلته غذا رو هم میزنی. در ظرف و میذاری و میای خودت هم باهاش میشینی. موبایل و که فراموش کن چون انگار مال اون بوده و تو بی اجازه برداشتی. به لپ تاپ هم که کلا حساسیت داره. یا باید کاملا در اختیار اون باشه که با ناخنهای ریزش دکمه هاش و دربیاره یا بعد جیغ جیغ کردن رضایت به خاموشیش بده.

برای ناهار شوهرت میاد خونه و هنوز اسباب بازیهای روی زمین و جمع نکردی. جورابهای دیروز هم مونده زیر مبل. خونه رو جارو هم نکردی ولی انگار کوه کندی. خسته ای. سفره ناهار و میندازی و خودت نمیفهمی چی خوردی. قاشق و از دستت میگیره. غذات و میریزه زمین. میخوای دورش کنی با پا میره تو غذات. یه لحظه غفلت میکنی لیوان آب پخش زمین میشه. خورده نخورده سفره رو جمع میکنی تا خسارت بیشتری بار نیاد. دوباره خوابش میاد و بالش و تکون تکون پا و لالایی.

دوست داری تکیه بدی به شوهرت و خودت و لوس کنی، باهاش حرف بزنی ولی بعد اخبار داره چرت میزنه. لم میدی روی مبل و چشمات گرم نشده فسقلی ازخواب بیدار میشه.

بعد این همه مفصل گویی چند ساعت باقیمانده تا شام و خواب شب بماند. چیزی که خستگی رو به تن آدم میذاره این جمله ست: " مگه از صبح چیکار کردی؟"...

 
دل نوشته های من
[ شنبه 27 تير 1394 ] [ 14:56 ] [ niloofar ]

روزها انگار با هم مسابقه دارن. تند و تند همدیگه رو دنبال میکنن. پاییز بعد از تابستون، زمستون بعد از تابستون، بهار بعد از زمستون و حالا دوباره تابستون گرم و سوزان بعد از یه بهار دلچسب.  به همین زودی همه فصل ها رو تجربه کردی و تا یک ماه دیگه همه ی ماههای سال به کوله بار کوچیک تجربیاتت اضافه میشه.  از همین الان یه دنیای برای خودت داری که توش آدمها و نسبتهاشون معنی داره. شکل ماشینها معنی داره. خونه معنی داره. حتی خرسی کوچولو هم برات آشناست و اسمش معنی داره.

داری قد میکشی و خیلییییی با روز اولت فرق کردی. وقتی تو رو دادن بغلم یه کوچولوی خیلی ظریف بودی با انگشتهای ریز و حساس که انگار پوستی رو بدنش نبود. الان واسه خودت یه ناقلا شدی که میتونه بدون کمک چند ثانیه ای روی پای خودش بایسته، میتونه دست بزنه و برقصه، میتونه قاشقش و دست بگیره حتی اگه همه ی غذاش و روی لباسش بریزه. خیلی با روز اولت فرق کردی. من هم با تو فرق کردم. جاافتاده تر شدم. انگار سالهاست دارم مادری میکنم. شدی همه امیدم. شدی تنها دلیل بودنم، تنها دلیل موندنم.  انگار قبل از تویی برای من وجود نداشته و بعد از تویی هم نخواهد بود.

دخترکم، این روزها شدم پر از دلتنگی و تکرار و تکرار و تکرار. شبها که تا صبح به هر صدایی از طرف تو رشته نازک خوابم پاره پاره میشه و صبح که بعد از بیدار شدن تو محکوم به ترک خوابم، مبادا از روی تخت بیفتی....

بگذریم سر گلایه باز نکنم که خیلی وقته رو سوی این منزل نکرده م. مطمئنم اگه بگم میشم صدای خیلی از مادرا. نه که خدای نکرده از تو گله کنم. شاید از پدرت. شاید از خودم...

دوباره میخوام این خونه رو آب و جارو کنم. خیلی وقته در و دیوارش دستی نخورده. بازم منتظرتونم. از این به بعد با همه یواشکیام. با همه حرفهای زنونه و بعضا خاله زنکیم. با همه بغضا و شادیم. تنهام نذارین.

 
دل نوشته های من
[ يکشنبه 14 تير 1394 ] [ 1:43 ] [ niloofar ]

اسفنده و تکاپوی سال نو. همه دنبال نو کردنن. دنبال تکوندن و برق انداختن. من هم امسال با جون و دل همه جا رو برق انداختم. خیلی وقت بود همه نظافتها فقط سطحی انجام میشد. نه روی کابینتا دستمال میخورد نه زیرشون. زیر فرشها خیلی وقت بود تی نکشیده بودم. دیوارها هم که به لطف دود تهران یکدست جرم گرفته بود. مبل ها و صندلی ها زبون نداشتن که فریاد بزنن یه شامپوی حسابی میخوان. تابلوهای رو دیوارها و ظرفهای تو ویترین زیر سنگینی پتوی خاک رنگ باخته بودن...

کارم تقریبا تموم شده. مونده فرش آشپزخوونه که باید شسته شه. یه قدم میرم عقب و با لذت همه جا رو نگاه میکنم. شبیه روزهای اولی شده که این اثاث و چیدم. همه چی بوی تازگی میده. مونده من و دخترم و هفت سینی که امسال به نیت اون پهن میشه. اولین هفت سین برای اولین بهار ارغوان. طرحی که میخوام بزنم تو ذهنمه. انشااله از امروز شروع میکنم به آماده کردن ظرفها. سبزه رو هم باید کم کم بندازم. پارسال به سفارش یکی از دوستای گلم که گفته بود سبزه انداختن برای زن باردار اومد نداره دست و دلم وا رفت و آماده گرفتم. هرچند الان تو دلتون میگین خرافاتیه ولی یه وقتایی جرئت نداری این جادوی قشنگ و حتی با خرافه به خطر بندازی.

خیلی دلم بهار میخواد. هوای نو. روزهای گرم و دلچسب. فرار از زمستون قشنگی که سرماش و بهونه کردیم و موندیم خونه. دوست  دارم دیوارهای دورم و بشکنم و دلم تازه شه. این چند ماه دیوارها به هم نزدیکتر و فضای خونه دلم تنگ تر شده. دیگه وقتشه یه خورشید گرم من و دخترم و به پیاده روی های عصرونه پارک دعوت کنه.دیگه وقتشه دفترچه یادداشت کوچیکم و دربیارم و از الان شروع کنم به نوشتن آرزوهام و دعاهام. نکنه یادم بره قراره برای کی چی بخوام. از ته دل هم بخوام.

 

پ.ن: دوستای گلی که برای دیدن فرشته تون قراره از این مسیر عبور کنید، حق بدین که شماره م رو در اختیارتون نذارم. اگه خودتون و به جای من بذارین درک میکنیدو دلگیر نمیشید. هرچیزی که تجربه کردم و تو وبلاگم نوشتم.

دل نوشته های من
[ دوشنبه 18 اسفند 1393 ] [ 11:40 ] [ niloofar ]

آخییییییییییی چه نازه..... سلام نینی..... میتونم یه لحظه بغلش کنم؟.....  عزیزمممممم این به چی میخنده؟..... چه فسقلیه...... تلش و ببینننن..... واییییییییی بوی نینی میده....

این جملات قشنگ و این روزا زیاد میشنوم. تقریبا هر مغازه ای که میرم برای خرید فروشنده یا مشتری های دیگه از خوش اخلاقی ارغوان به وجد میان و میخوان بغلش کنن یا ازش تعریف میکنن. منم از ته دل کیف میکنم و تو دلم میگم خدایا شکرت.

ارغوان خیلی راحت با همه ارتباط برقرار میکنه و به هرکسی که بخواد باهاش بازی کنه عکس العمل نشون میده. همین هم باعث جلب توجه دیگران میشه. خیلی حضور توی جمع و دوست داره. البته به شرطی که من کنارش باشم و خیالش از این بابت راحت باشه. اوایل فکر میکردم از این به بعد خرید رفتن خییلی برام سخت بشه ولی میبینم که اونقدرها هم که فکر میکردم سخت نیست. بالعکس جالب شده. دخترکم کلا بیرون رفتن و دوست داره. مخصوصا اگه پیاده باشم و توی بغلم همه جا رو ببینه. وقتی هم که خسته شد بی سر و صدا سرش و میذاره روی شونم و میخوابه. چقدر دختردار شدن خوبه. زود از تنهایی درمیای. خیلی زود میشی دو نفر. این مادرو دختری رو برای همه دوستهای منتظرم آرزو میکنم.

راستی اولین دندون شازده خانوم پریروز جوونه زد. زمان چه زودمیگذره. دوست دارم همه ی این لحظه ها رو بغل کنم که اینقدر زود نگذره. به همین زودی داریم به سمت هفت مامه میریم. از من هم که بپرسید امروز احساس خیلی خوشایندی داشتم. بعد از دوسال هرجا که برای خرید وارد مغازه شدم سایزم رو گفتم و لباسی که پرو کردم کاملا اندازه م بود. البته ناگفته نماند یه مدتی رژیم گرفتم که فعلا دوباره ولش کردم. به توصیه دکتر ارغوان فقط قراره قند و چربی و محدود کنم که خدای نکرده وزن گیری دخترم مختل نشه. یادتونه قبلا از تمسخر بقیه مینوشتم؟ الان دیگه با افتخار و با خیال راحت لباس میپوشم و تو جمع حاضر میشم. الان دیگه بقیه میگن چرا این ریختی شدی؟ چرا اینقدر لاغر شدی؟ تپلی بهت میاومدا... و من لذت میبرم از این ابراز علاقه های زنانه. البته فکر نکنید مانکن شدم. هنوز خیلیییییییی دیگه مونده. ولی خدا رو شکر. خدا رو شکر که همه چی داره رو به راه میشه. این بار سه نفره.

 

همه موهای دور سر دخترکم ریختهزبان

دخترکم

 

وقتی صدای فلش دوربین بیدارش میکنه:

دخترکم

وقتی سرحاله:

دخترکم

روزهای با تو بودن
[ چهارشنبه 6 اسفند 1393 ] [ 15:10 ] [ niloofar ]

شش ماه و دوازده روز زندگی با دخترم. دختر کوچولویی که از الان یه نگاهش کافیه که همه خستگی راه و از تنم دور کنه. یه دختر کوچولو که از الان شده مونس و همدم مامان. یه دختر کوچولو که بعضی وقتا مثل آدم بزرگا جدی نگاهت میکنه و بعضی وقتا به کسی که برای اولین بارشه با محبت و دوستی لبخند میزنه. یه دختر کوچولوی بزرگ که همه رو عاشق خودش کرده.

خیلی وقتا سعی میکنی ادای من و دربیاری. من تو رو میبوسم و تو هجوم میاری سمت من و صورت من و به سبک خودت میبوسی. هرچه بوسه های من طولانی تر بشه بوسه های تو هم طولانی تر میشه. من برات آواز میخونم و تو هم با صدای قشنگت با من همراهی میکنی. اونوقته که دوست دارم همه دنیا صامت شن تا صدات همه جا بپیچه، هرچند غان و غونی بیشتر نیست.

هر روز که میگذره تو به من وابسته تر میشی، من هم به تو. اگه بابات هم تو رو بازی بده در اوج خنده باید مطمئن باشی که من میبینمت. چقدر این حس و دوست دارم که تو فقط و فقط دختر منی.

دل نوشته های من
[ يکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 0:55 ] [ niloofar ]

زود فراموشکار شدیم. این مدت از هم فاصله گرفتیم. انگار دوتا قطب مشابه آهنرباییم که داریم همدیگه رو دور میکنیم. بادومهای روزهای نه چندان قدیم و چایی داغ و بگو و بخند، جاش و داده به یه تنهایی بزرگ دونفره. تو اونور آب، من اینور آب. بی سر و صدا بدون اینکه حرفی بزنیم هرکدوم یه طرف لیوان چاییمون و بالا و پایین میبریم. بعد تو میری سراغ ریموت تلویزیون و من میرم سراغ موبایلم.

ارغوان خوابیده. پتو رو تا روی شونه ش بالا میکشم که مبادا سردش بشه. دلم میخواد شکلات توی قندون و بردارم ولی به خودم قول دادم زودتر از این ریخت بیام بیرون. قراره بشم همون آدم سابق. اول باید از ظاهرم شروع کنم، بعد از روانم. این روزها خیلی زودرنج و عصبی شدم. منتظر یه تلنگرم که بریزم به هم.

شاید اینطوری که تو میگی افسردگی بعد از زایمان باشه...! ولی نه، این نیست. زندگی بزرگترین هدیه شو به من داده. پس فقط و فقط یه دلیل داره؛ خستگی. این روزا هم دلم تعطیلات میخواد هم جسمم. دلم بهونه میخواد که مثل روزهای قدیم سرخوش سرخوش با صدای بلند بخندم. صبح که از خواب پامیشم اول برم سراغ آینه یه صفایی به سر و صورتم بدم بعد روزم شروع شه. پشت چهارراه، با طرف کلی چونه بزنم و آخرش  واسه خودم یه دسته گل بخرم. یه وقتایی اصلا حواست به من نیست. به من که همراهتم نه فقط همخونه ت...


پ ن1: این پست مال هفته پیشه که منتشرش نکرده بودم. نمیدونم چرا خواستم بذارمش

پ ن2: الان همه چی آرومه. ولی باید بهتر شه. باید بشه مثل قبل. الان دیگه جایی برای شکننده بودن نداریم. الان دیگه فقط من و تو نیستیم. الان شدیم یه "ما" ی سه نفره که نفر سوم همه زندگی و آیندش به رفتار امروز ما بستگی داره. از الان میتونیم کاری کنیم که در آینده احساس امنیت یا ناامنی کنه. خیلی باید مواظب باشیم. هر دومون.

پ ن3: حق بدین که هر چند وقت یکبار بخوام خودم و لوس کنم و نازک نارنجی باشم. مادر هم که بشی بعضی وقتا دختر کوچولوی درونت پاشو محکم به زمین میکوبه و میافته سر لج. اونوقته که دیگه حریفش نمیشی. حرفای اون از زبون تو جاری میشه و دلت مثل دل کوچیکش دنبال بهونه میگرده واسه قهر.


دل نوشته های من
[ پنجشنبه 25 دی 1393 ] [ 23:44 ] [ niloofar ]

اواااااااااا. چرا روی مبلا رو با ملافه نپوشوندی؟؟ نمی گی مبلات زود کثیف میشه؟

اوااااااااا. چرا روی فرش ها روفرشی پهن نمیکنی؟؟ فرشات لکه میشن باید زود زود بشوریا.

اوااااااااا. چرا سلفونهای روی وسایل برقیتو به این زودی باز کردی؟؟ من تا سه چهارسال با همون سلفون ازشون استفاده میکردم.

اواااااااااا. چرا ته قابلمه هات به این زودی خط افتاده؟؟ من که خیلی مواظب بودم. سرویس چدنم و تا دوسال اصلا باز نکردم.

اواااااااا. دلت میاد تو این سرویس چایی بخوری؟ این فقط دکوریه آخه.

اواااااااا. حیف این روتختی نیست همینطوری استفاده میکنی؟؟ من که فقط روز پاتختی پهنش کردم چشم خواهرشوهرم و درآرم. پارچه ش ترکه خوب.

اوااااااا...

اوااااااا....

 

و هزار و یک اواااای زنونه ی دیگه. یا من خیلی بد سلیقه که چه عرض کنم بی سلیقه ام، یا بعضیا زیادی با سلیقه. یا من زندگی رو زیادی آسون گرفتم، یا بعضیا زیادی سخت. این فرق من با خیلی از اطرافیانه. بعضی وقتا دوست دارم با گرونترین ظرف توی کمد غذا بخورم. دوست ندارم روفرشی بندازم که گلهای قالی رو از جلوی چشمم بدزده. دوست ندارم جای طرح قشنگ رومبلی، روی ملافه های سفیدی بشینم که آدم و یاد خونه ی ارواح میندازه. یه حس بدی میگیرم از دیدن نایلون نازک روی میز غذا خوری.

یه وقتایی یادمون میره که قراره کی در اختیار کی باشه. یا بهتر بگم چی در اختیار کی باشه. جای اینکه ما از این وسایل استفاده کنیم، کم کم اونا دارن از ما استفاده میکنن. بابتشون پول پرداخت میکنیم، تو بهترین گوشه های خونه براشون جا باز میکنیم، مدام با روغن جلا و دستمالهای جورواجور و شوینده های خاص تمیزشون میکنیم. آخر سر روی روفرشی پاهامون و دراز میکنیم و یه متکا میزنیم زیر بغلمون. موقع چایی خوردن هم جای اینکه از عطر و طعم چایی لذت ببریم حواسمون به اون قطره چاییه که از زیر استکان آویزون شده؛ مبادا به فرش نازنینمون اصابت کنه.

کم کم زندگی کردن داره یادمون میره. رفتن زیر بارون و تا زانو گلی شدن. بالا زدن آستینا تو ظهر جمعه برای خوردن آبگوشت با سیر ترشی و نون سنگک. خم شدن واسه برداشتن سکه ای که از جیبمون افتاده رو پیاده رو... خیلی دیگه داریم ماشینی میشیم. دیگه کم کم با خودمون هم داریم به تعارف میافتیم. به خدا زندگی اونقدرها هم که ما فکر میکنیم طولانی نیستا. از همین روزها نهایت استفاده رو ببرین. از بودنتون از خونه زندگیتون، از همسرتون، خونوادتون، از همه و همه و همه چیز نهایت لذت و ببرین. زمان دیگه به عقب برنمیگرده.

دل نوشته های من
[ پنجشنبه 11 دی 1393 ] [ 15:34 ] [ niloofar ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دخترم 13 مرداد 1393 به جمع ما ملحق شد.